ناریخ: شنبه 12 اسفند 1396 - شناسه حبر: 19874

خاطرات شیرین سالهای دور یک معلم( قسمت بیست و دوم)

خاطرات شیرین سالهای دور یک معلم( قسمت بیست و دوم)

خاطرات شیرین سالهای دور یک معلم( قسمت بیست و دوم)

محمود آخوندزاده

دست پیش گرفت تا پس نیفتد

یک روز ظهر که مدرسه را تعطیل کرده بودیم به حسین گفتم تا شما سماور را روبراه و رُفت و روبی بکنی می روم دم چشمه و استکانها را آبی می زنم و دبه را هم آب می کنم چون برای درست کردن کشک (قورتی خودمان )آب نداریم. مشغول شستن بودم که یکی از بچه ها آمد و گفت: آقای مدیر بیایید که یک راهنمای نو با یک موتور نو آمده است، گفتم پس تو دبه را آب کن و بیار و خودم هم سینی بدست با استکانها آمدم و دیدم راست می گوید.

 دم در مدرسه یک موتور یاماها 125 نو جک زده، روی پله ها آقایی بلند بالا با عینک اس کلاس آمریکایی و اورکت و شلوارهای شش جیب آمریکایی با حسین آقا ایستاده بود، نزدیکتر که شدم عینکش را برداشت. دیدم زنده یاد مسعود گلچین است که از هم دوره های خودم بود، تا من را دید گفت: محمود تویی؟ باز تیپ زدی؟ حالا من یک پیراهن راه باریک یقه شیخی سه دکمه و شلوار معمولی، تعجب کردم و گفتم نه که اینجا مسعود جان شانزه لیزه و ناف پاریس است باید هم تیپ بزنیم، چه تیپی؟ گفت یقه را باز کردی و آستین ها را بالا زده ای ، گفتیم مگر نمی بینی که از کجا می آییم؟ گذشته از این ما تیپ زدیم یا شما؟ حاضریم تیپ ها را عوض کنیم، گفت نه معلوم است که مثل احمد تان حاضر جوابی، آخر با برادرم در دبیرستان فردوسی رفیق و همکلاس بودند که مبصر کلاسشان هم بود.

 

قروتی ای که ننه ی معلم راهنما هم نمی توانست درست کند

 گفت دفتر بازدید را بیاور تا بنویسم، گفتم حالا چه عجله ای؟گفت نه باید بروم به چند مدرسه دیگر هم سر بزنم، حالا نگو زنده یاد بگفته ی تربتی ها پایش را قرص (سفت) می کرد، دفتر را آوردم و مشغول نوشتن شد. گفتم پس اکبرآقای فولاد ( راهنمای قبلی ) چی شد؟ گفت رفت به مشهد از این به بعد ما در خدمتیم، گفتم تا شما مشغولید نهار کشک داریم تعارف هم که نداریم، گفت آخ جون قروتی؟

حسین مشغول ساییدن کشک محلی بود، جایتان خالی کشک با قورمه و تخم مرغ و پیاز و نان خشک خانگی ، آنچنان به دلش چسبیده بود که تا زمانی که در دهنو بودیم چپ و راست حالا یا شب و یا نهار در خدمتش بودیم. طفلکی می گفت محمود خداییش ننه ی ماهم تا حالا این جور قورتی به ما نداده بود، آخر بچه ی محل خودمان بود و پدر مرحومش هم اول خیاطی داشت در خیابان باغ ملی ولی بعد از تانکر دارهای جاده ی بندرعباس شد.

 

 برفهای آن سالها که حالا باید خوابش را دید

روزگار بخوبی پیش می رفت و با کار بیشتر شبها با دانش آموزان، آنهاهم حسابی راه افتاده بودند. با حسین پنجشنبه ها می رفتیم واو را تا درِ خانه شان در کدکن می بردم و خودم می آمدم شهر تا زمستان فرارسید. آنهم چه زمستانهایی ، بر عکس درست شب پنجشنه ها که قرار بود فردا ظهرش بعد از یک هفته بروم شهر صبح که بیدار می شدم می دیدم آنقدر برف آمده که در سالن مدرسه باز نمی شد. از پنجره می رفتیم بیرون برفها را پس می زدیم تا در باز شود.

 

سر سختی برای رفتن به شهر در میان برف و کولاک

 روزی که از همه روزهای دیگر برف بیشتری آمده بود ظهر که تعطیل کردیم گفتم حسین جان لباس رزم بپوش که رفتیم، گفت توی این هوا که هنوز هم می بارد؟ .گفتیم پایی یا نه؟ گفت وقتی شما بگی کی جرات دارد بگوید نه، به بچه ها گفتم کدامتان ازاین زنجیر خری های بلند دارید؟ ده تا دست بلند شد که آقای مدیرما بیاریم؟ قبلاً گفتم چون ترک زبان بودند فارسی را بقدری با زبان کوکانه ی خود زیبا و قشنگ صحبت می کردند که حال می داد به آدم، رفتند و زنجیر را  آوردند ، حسین گفت زنجیر برای چی می خواهی؟ برای توی راه که گرگی حمله نکند؟ گفتم صبر کن می بینی، یکی را که از همه بلند ترو دنه ریز تر بود  بود به دور رینگ ( تربتی اش همان طوقه است ) از لای سیمها ردکردم و پیچاندم به دور لاستیک موتور. آماده که شد روشن کردم و به حسین گفتم بشین که رفتیم. حالا می زنم دنده یک، تکون هم نمی خورد. هر چی ور رفتم فایده نداشت، گفتم صفحه کلاج صاف کرده چون قبلاً هم دنده ها خوب جا نمی شد و تِقی صدا می داد. حسین از خدا خواسته گفت دیدی که خواست خدا بود، گفتم موتور را ولش کن پیاده می رویم تا حسن آباد شاید آنجا وسیله ای بطورمان خورد، گفت بخدا تا حالا کسی را اینچنین سرسخت ندیده ام. اگر ما را طعمه و خوراک گرگها نکنی خوبه، گفتم اگر می ترسی نیا تنها می روم ، گفت عمراً شما را تنها بگذارم،گفتم پس یاالله.

 

 با چه فلاکتی وسیله آمدن به شهر را جور کردیم

راه افتادیم و آمدیم به حسن آباد و دیدیم آنها هم همه در دفتر مدرسه جمعند و مشغول خوردن چایی، بعد از صرف چای گفتم  کیا اهل شهرند؟ گفتند توی این برفها ؟ گفتم این جا کسی نیست که ما را ببرد شهر گفتدند نه، ولی در گلبو یک وانت نیسان است که هر روز برای آوردن کپسول گاز می رود به کدکن، گفتم هر کی پا هست معطل نکنید. دوسه نفری گفتند اگر شما می روید ما هم می آییم، راه افتادیم تا گلبو آمدیم و آنجا رفتیم باز به دفتر مدرسه که خود را گرم کنیم و هم از همکار و دوست بزرگوارمان آقای علی دیمه که بچه ی همان گلبوبود بخواهیم تا از نفوذ خود استفاده کرده و نیسان را روبراه کند. رفت و آمد و گفت راننده نیسان گفته که نفری پنجاه تومان تا کدکن می گیرد، سه نفر حاضر شدیم و بقیه عقب نشینی کردند، بعد از خداحافظی آمدیم تا کدکن، در کدکن حسین ما را برد به خانه اش و برای اولین بار به همسرش معرفی کرد و ایشان هم بسیار خوشحال شد و گفت حسین خیلی ازشما تعریف کرده است ، امشب خیال ما از غذا درست کردن راحت است. گفتم با پوزش که عازم تربت هستم ، گفت چرا؟ توی این برفها ؟ مگرما می گذاریم، گفتم واجب است چون باید بروم و برای موتورم وسایل بخرم که تعمیرش کنم.

به حسین گفتم در کدکن کسی ست که ما را تا شهر ببرد ، گفت یکی از همکاران مدرسه ی راهنمایی اگر اشتباه نکنیم نام آن زنده رحیمی بود (که در حمام نمی دانیم چه شده بود که قلبش سنکوب کرده بود و در اوج جوانی ترک دنیا کرد ورفت ) یک وانت نو مزدا دارد اگر راضی شود خوب است. به آن همکار و دوست دیگرمان هم که بچه ی صنوبر بود و نامش اگر باز اشتباه نکیم فولاد و یا فولادی بود گفتم شما که پا هستید ؟گفتند چون از شما خوشم آمده تا قله ی قاف هم پا هستم، به حسین که داشت می رفت گفتم دست خالی برنگردی.رفت و آمد و گفت اول که راضی نمی شد ولی به او گفتم اگر این کار را بکنی نه تنها به من بلکه همه ی اهالی کدکن منت گذاشته ای چون نمی دانی که او چقدر به من محبت کرده است و بچه ی خوبی است ، در نهایت گفت باشد می آیم ولی نفری صد تومان تا رباط سنگ می گیرم، گفتم بروبگو بیاید نوش جانش می دهیم.

 

رسیدن به شهر و خزیدن به زیر کرسی گرم

با همسر حسین خداحافظی کردیم و با آقای فولادی سوارشدیم و راه افتادیم ولی آنقدر برف بود که جاده و غیر جاده معلوم نبود. چیزی که بود جاده زیرپا بود و در عین حال دوسه باری هم منحرف شد که رفتیم پایین و هی هل دادیم تا به جاده برگردد ، بالاخره به رباط سنگ و جلو قهوه خانه ی آقای رضایی رسیدیم و دیدم چه غلغله ای بر پاست، تمام ماشینها ایستاده و مشغول زنجیر بستن بودند، پیاده شدیم و از زنده یاد رحیمی هم تشکر و کرایه را تقدیم و خدا حافظی کردیم.

 داشتیم می رفتیم به طرف قهوه خانه که یکی دوتا چایی داغ در هوای سرد و برفی بخوریم، دیدم یک تک باری مونتاژ خارج دارد زنجیر می بندد، شناختم که کیست چون کامیون را در کنار خیابان منصوریه (کاشانی)بارها دیده بودم وضع مالی بسیار خوبی هم داشتن و همسرش هم آرایشگاه زنانه ای به نام اگر اشتباه نکنیم «خانم ناز » داشت، رفتم جلو و عرض سلام و ادبی ولی چون من را نمی شناخت خود را معرفی کردم که خانه ی همسر من هم نزدیک خانه ی شماست، چون آنها هم کامیون داشتند شناخت و گفت اینجا چکار می کنی گفتم معلم هستم، اگر محبت کنید ما را تا شهر ببرید. گفت تا چایی تان را بخورید من هم زنجیر را بسته ام بیایید تا برویم ، گفتم دست ما هم می چسبد بیایم کمک، گفت نه ، نشون به این نشون از بس که جاده خراب بود و خیلی ها سُر خورده بودند و منحرف شده بودند و جاده مسدود بود تا رسیدیم به خانه ساعت هشت شب بود و از شدت سرما تا گلو، رفتم به زیر کرسی ،  فردا هم که جمعه و همه جا بسته بود و نتوانستم برای تعمیر موتور چیزی بخرم.

برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل
8
پربیننده ترین خبرها
جستجو
تبلیغات
© 2018 All Rights Reserved. - Developed By: GolsaSoft