ناریخ: شنبه 28 بهمن 1396 - شناسه حبر: 19847

کاش دو روزمان مثل هم بود!

کاش دو روزمان مثل هم بود!

ابوالقاسم عابدین پور

یکی از آرزوهای عمومی و رایج در جریانات اجتماعی و سیاسی برای مردم  همین موضوع است که « ای کاش مسولانمان دو روزشان مثل هم بود.«روز اول قبل از انتخاب یا انتصاب»

و« روز دوم,بعد از انتخاب یا انتصاب!»

روز اول:

 وارد ستاد که شدم،کاندیدای محترمم برای شورا، از پشت میزش برخاست،آمد بغل دستم روی صندلی نشست.شرح حالم را که شنید،اشک به چشم آورد و آهی کشید که « ای وای،شما جوانان سرمایه ی مملکتید،شما با این همه توان و ابتکار و اختراع باید بیکار باشید؟!

اگر خدا توفیق داد و انتخاب شدم حتمأ خودم به سراغتان می آیم و..»

روز دوم:

تلاش کرده بودیم و شبانه روز در کوششی خالصانه برای موفقیتش دویدیم.دو سه ماهی که گذشت برای عرض ارادت نزدش رفتیم! از انتهای سالن با دو سه نفر در حال آمدن بود.به سمتش که رفتم، اطرافیانش مثل یک جذامی دورم کردند،پافشاری کردم و بعد از تسلسل سلام،با اخم و عبوسی جوابم داد.معرفی کردم!صحنه ی دیدار را یاد آوری کردم.به زور شناخت و گفت : مشکلتان را به دفتر بگوئید باید بروم ،جلسه ی مهمی دارم و رفت!

من اتفاقأ هیچ نمی خواستم فقط یک تبسم و یک احوالپرسی کفایت می کرد ،اما دریغ!

روز اول

ستادهای انتخاباتی شلوغ بود،عصر که می شد کاندیدای محبوبمان به جمع بانوان می آمد و در مورد حق تباه شده ی زنان صحبت می کرد.

صدایش را بلند کرد تا همه بشنویم و قول داد بعد از انتخابات ،برایمان استخر سرپوشیده خواهد ساخت،مثل« موجهای آبی»!

وقتی با مادر و خواهرم می نشستم از تابستان سال بعد سخن می گفتم که ما زنان به استخر سر پوشیده ای می رویم که تا به حال نداشته ایم و هر جا رفتیم، گفتیم و به جای ایشان قسم خوردیم و رأی گدایی کردیم.

روز دوم:

دوسال می گذرد خودش را که نمی بینیم.مسول ستاد بانوانش که همواره تکرار کننده ی وعده های او بود،دیدیم و پرسیدیم.سرش را پایین انداخت و گفت: ای خانم آنقدر کارهای مهم دارند که به این چیزها نمی رسد!

ما کار به پروژه های مهمش نداریم چون از آنها هم سر در نیاوردیم،مدام از خود می پرسم چرا با آن صراحت قول داد؟

روز اول:

میدان و وعدگاه بزرگ شهر.بعد از هفته ها انتظار،کاندیدای ریاست جمهوریمان،با اتوبوس از خیل جمعیت گذشت تا به جایگاه رسید!

عده ای می گریستند و از شادمانی دیدارش ،نمی توانستند جلو خود را بگیرند.

سکوت که حاکم شد،چه مهربان سخن گفت: از ارزانی،از رفع بیکاری،از زندگی بهتر،از ارتباط سالم با دنیا و...

آنقدر گفت که مغزم باد کرد،سبک شده بودم و به جای راه رفتن در برگشت به منزل پرواز می کردم.

انتخابات تمام شد! رأی آورد،آن هم چه رأیی!

روز دوم:

حالا هر وقت صحبت می کند،می گوید« نمی شود

ارزانی« به این دلایل نمی شود

رفع بیکاری« به آن دلیل ممکن نیست

امنیت سرمایه گذاری،« نمی گذارند»

اقتصاد خراب« کار دشمن است»!

روز اول:

لطفأ یک تماس با آقای... بگیرید. تمام کار به رضایت ایشان بستگی دارد!

وضع اداره را که می بینید،انشاالله،توفیق خدمت داشته باشم،فلان و بهمان را که همه از دستشان ناراضیند، عوض می کنم،از مشورتتان استفاده می کنم و...

تلفن زده می شود و به اعتبار و اعتماد و سوابق خوب، رئیس می شود!

روز دوم،

یک سالی گذشته،فلان و بهمان نه تنها عوض نشده که نور چشمی شده اند! دیگران به سراغت می آیند:« تو که واسطه شدی و نقل قول‌هایش را برایمان می گفتی و مدافعش بودی،بگو که فساد تمام اداره را برداشته

زنگ می زنم،بارها و بارها!

پیامک می آید« در جلسه ام» بالاخره با تلاش تماسی حاصل می شود و خلاصه ی کلامش اینکه:« شما شرایط را درک نمی کنید و....»

البته این قصه سر دراز دارد.

خوبی روز دوم این است که همگیشان یک جواب دارند:

«شما از گرفتاریها خبر ندارید

«کاش نمی آمدم!و این کار را نمی پذیرفتم،خواب و خوراک ندارم»

«عجیب فشاری تحمل می کنم،منتقدین دلشان خوش است،چشم دیدن ندارند،حسود و بخیلند

«بحران از در و دیوار می بارد!تا وارد نشوید نمی فهمید چه خبر است.خانواده به امان آمده اند و همش می گویند: چقدر کار؟ اما بار مسوولیت را نمی توان زمین گذاشت»!!!

توصیه ی اول، حداقل رفتار خوش انسانیتان فراموش نشود!

لا اقل اگر توان جواب مثبت ندارید،با اخلاق خوش بگوئید « نه»!

 توصیه دوم اینکه، اگر اینگونه که می فرمائید تحت فشارید،کار را رها کنید،مطمئن باشید هیچ اتفاقی نمی افتد!

توصیه سوم: زمانِ« گناه به گردن گذشتگان انداختن» گذشته است،اگر هنری دارید،شتاب کنید که « روزگار» به خاطر شما از حرکت نمی ایستد!

برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل
78
پربیننده ترین خبرها
جستجو
تبلیغات
© 2018 All Rights Reserved. - Developed By: GolsaSoft