ناریخ: یک شنبه 16 خرداد 1395 - شناسه حبر: 13658

مسجد جامع را دریابیم، هرچند که دیر شده است

مسجد جامع را دریابیم، هرچند که دیر شده است

جواد ماهر

گاهی برای نماز مغرب و عشا می رویم مسجد جامع، سی چهل تا پنکه سقفی و چند کولر تند تند می چرخند، تا مسجد را خنک کنند. یادم می آید قدیم، مسجد جامع شبستان خنکی داشت، که در هنگام هواگرمی فرشش می کردند؛ نماز را آن جا می خواندیم. شبستانی با آجرهای زیبا، مسلمان هم اگر نبودی شبستان دعوتت می کرد چند لحظه ای آنجا بنشینی و از معنویتش استفاده کنی. خیلی وقت پیش شبستان را به هم زدند و دو سالن بی ریخت روی هم ساختند، دو سالنی که یک عالم پنکه و کولر هم نمی توانند خنکش کنند.

 من هر وقت مسجد جامع می روم دلم هوای شبستان قیمی را می کند. اگر شبستان بود، من برای تربیت فرزندانم راحت بودم. علی و محمد می رفتند توی شبستان می چرخیدند، معماری و آجرهای شبستان با آن ها حرف می زدند، مثل زمانی که در بچگی با من حرف می زدند. حالا دیوارهای خشک گچی و آن چلچراغ بی ریخت سقف و آن محراب دو طبقه ای که می ترسی اگر نزدیکش شوی با ملاج سقوط کنی پایین، چه حرفی برای گفتن دارند؟.

ترکیب ناموزونی شده است مسجد جامع شهرم.باز خدا را شکر که درخت های میدان جلوی مسجد را قطع نکردند. اگر مثل میدان باغ سلطانی درخت ها را قطع می کردند و با فرفورژه یک چیزی می ساختند وسط میدان که یاد جمونگ می افتادی، چه داشتم به بچه هایم بگویم؟!!. بی خود نیست وقتی خبر تخریب میدان مسجد جامع را شنیدم، به هر دری زدم که جلوی این کار را بگیرم. رفتم با امام جماعت مسجد و رییس شورای شهر و هر کس که دستم می رسید حرف زدم، اگر خودم را جلوی لودر می انداختم هم روا بود.

 آدم بی هویت، آدمی که چیزی نداشته باشد به بچه اش بگوید، بود و نبودش چه فرقی می کند؟.

برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل
30
جستجو
تبلیغات
© 2018 All Rights Reserved. - Developed By: GolsaSoft