ناریخ: پنج شنبه 20 اسفند 1394 - شناسه حبر: 12649

داستان کوتاه بهاری کوکو پونه

 داستان کوتاه بهاری کوکو پونه

کوکوی پونه

سید علی موسوی علی آبادی

ali.moosavi.a@gmail.com

1

ازپله های کاه گلی بالا می روم،باران نم نم وعلف کش می بارد باید مواظب باشم پایم سُر نخورد. گِل ها به کفش هایم می چسبند غصه ام می شود اما شکوفه های بادام حالم را جا می آورند.به پیش فضای خانه که می رسم گل افروز در آستانه ی در خانه ظاهر می شود،در بوی عید می دهد بوی رنگ تازه.بغلم می کند بوی حنای گیسوان بافته اش تازه ام می کند مرا می بوسد.می گوید:تنها آمده ای بیا تو، زیر باران تر می شوی .در را نمی بندد تا خانه روشن باشد.سفره ی گلدوزی شده اش را وسط خانه پهن کرده است دورتا دور حاشیه اش یک گل جگری رنگ پیچ می خورد در دو سو به قرینه، بزی روی دو پا برخاسته است تا دسته ی علفی را در دست زن بجود.یک مجمعه ی مسی با چند بشقاب لعاب چینی وسط سفره است. یک نان زنجبیلی به دستم می دهد. قرص کوچک نان در دهانم نرم می شود،یک آب نبات مثلثی سبز روشن می دهد به دست دیگرم،بعد هم یک مشت بادام دستمال می ریزد توی جیب کتم.قطاب هم می خواهی؟با سر می گویم نه.ماست هم باشد برای ظهر.

زیر باران نم نم بهاری از خانه می زنیم بیرون. دستم را می گیردتا از پله ها سُر نخورم.می رویم داخل باغی که سرِ خانه است،در درازِ جوی ، همراه با آب راه می افتیم.گل افروز گاه خم می شود و پونه های کوچک تازه رُسته را می چیند. بوی پونه می پیچد توی سرم،تازه تر می شوم. می گوید:ظهر کوکو درست می کنیم برای دو نفرمان، بقیه که گفتی نمی آیند، می گویم :نه.و آب نبات ترش سبز روشن را می گذارم توی دهانم.آب پیچ و تاب می دهد علف های سبز ته جوی را. شکوفه های بادام ریخته اند روی زمین و برگ ها بفهمی نفهمی پوست شاخه هارا ترکانده اند.یک شاخه کشیده می شودروی صورتم خیسم می کندو بوی شکوفه می پیجد توی سرم. حالا ظرف دست من پراست از پونه های کوچک تازه رسته.برمی گردیم. زیر ایوان پیش فضای خانه کنار دیگ دان می نشینیم ،گل افروز دیگ کوچک مس اش را می گذارد روی آتشی که روشن کرده ایم،نصف ملاقه روغن حیوانی می ریزد ته دیگ.بوی کوکوی پونه در فضا می پیچد،می پیچددر همه ی سال های زندگی من، جزئی از وجودم می شود. ،نباشد عید معنی ندارد.

2

دارم به ده می روم نرگس می گوید: اگر شبِ عید کوکوی پونه می خواهی پونه بیاوری.می گویم: اگر ندارد،من پلوم را بدون کو کوی پونه نمی خورم.حتما می آورم،به ده که می رسم از پله ها بالا می روم گل افروز را صدا می زنم دربسته است بوی عید نمی دهد گل افروزخوابِ خواب است. سقف ایوان فرو ریخته است روی دیگدان، باید تنها به درازِ جوی بروم.می روم.

3

 تنهای تنها دارم در درازِ جوی دنبال آب می دوم. به شتاب می روم که به آب برسم.پی پونه ها بگردم.پونه ها!گل افروز!پونه ها! گل افروز !...  .پونه ها خفه شده اند زیر پوشش کلفت سیمانی بی رحم جوی ها. ساقه ی سبز هیچ علفی در آب تکان نمی خورد.بهار به شتاب می گذرد.

 

اینک تلاوت  باران از مصحف بهار

سید علی موسوی علی آبادی

یک آیه، پونه یِ سر سبزِ آبدار

روییده بر لب خاموش جویبار.

اینک صدای شادی شبدر در کرت های باد

رقص سپید دختر پروانه صبح گاه

در خواب یونجه زار

اینک شروع رویش شعر شکوفه ها

درمتن شاخسار.

پیچیده باز زمزمه ی زمزم زمین ،در شیب کوهسار

آرامِ بی قرار،به تمنا نشسته اند

صد ها هزار آیه ی زرد وسپید وسرخ

در انتظار بعثت پیغمبر بهار

برچسب ها:

بحث و نظرات

ارسال نظر

لطفاَ همه فیلدها را پر کنید
نام و نام خانوادگی
ایمیل
3
پربیننده ترین خبرها
جستجو
تبلیغات
© 2018 All Rights Reserved. - Developed By: GolsaSoft